می خواهم پرواز کنم

در این چندین و چند سال زندگی ، کمتر پیش اومده که همه چیز دست به دست هم بدهند تا من احساس سبکی خاصی کنم ، احساسی بیشتر شبیه به بی وزنی ، شناور بودن توی کیهان ، خوابیدن روی آب اقیانوس .

هر بار که چنین حسی غافلگیرم کرده خواستم بعد از اون هم این حس رو نگه دارم ، با شبیه سازی اتفاقات و … ولی رسیدن به این حس واقعا سخت بوده و هست .

خلوتگاه های مختلف ، پاتوق های رنگ و وا رنگ ، موزیک های بیشمار ، همه و همه منو کمک کردند و می کنند تا ازین حال دوست داشتنی دور نشم .

دوستانی که بنده رو از قدیم الایام می شناسند می دونن که ارادت خاصی به بارون دارم تا جایی که نام بارانی رو برای خودم انتخاب کردم . آرامشی که بارون به من میده چیزی توصیف نشدنیه ، خیس شدن زیر بارون ، با چشم های باز خیره شدن به اشکای آسمون ، پنهون کردن گریه زیر بارون ، همه و همه پرهای بال پرواز منن .

در این هوای سرد پاییزی ( شاید بهتره بگیم زمستونی ) به همت بارون و چندین علت دیگه امروز صب دچار اون حس شیرین شدم ، حسی که هرچی ازش بگم بازم کمه .

ساعت حول و حوش چهار صبح بود ، بعد از یه روز پر و شلوغ از لحاظ برنامه ای ، برای اومدن به خونه از پناهگاه ( استراحتگاه شب های من ، جایی که هر شب دور هم جمع میشیم و فیلم می بینیم و نقد می کنیم ، جایی که دوستی رو معنا می کنیم ) زدم بیرون . خیلی آروم داشت بارون میومد ، ذوق کردم . ولیعصر خالی بود ، از آدم و ماشین ، همه چی بوی شیرین نم می داد ، ماشین رو روشن کردم به بهونه گرم شدن ماشین ، چند دقیقه ای ازش پیاده شدم و از بارون لذت بردم .

خیلی آروم شروع به حرکت کردم ، تهران رو تا به حال به این آرومی و خلوت ندیده بودم . همه چی از یه اتفاق مهم خبر می داد ، زمین شسته شده با بارون خدا مثه یه جواهر برق میزد ، آسفالت آینه ای شده بود تا بتونیم زیبایی ها رو توش ببینیم ، نور چراغ های خیابون مثه ستاره ها افتاده بودن روی زمین و می درخشیدند .

اوایل دزاشیب بودم که دیگه پر کشیدم ، یکی از دوست داشتنی های من شروع به پخش شد ، خداحافظ محبوب من از جیمز بلانت ، مات و مبهوت موندم ، وقتی به خودم اومدم که آهنگ تموم شده بود ، برای بار دوم این آهنگ رو گذاشتم ، اینبار شروع به همخونی باهاش کردم ، شیشه رو دادم پایین ، سرم رو بیرون گرفتم ، دوس داشتم خیسی صورتم رو با بارون بشورم ، به آرومی تمام توی خیابون های آروم به راه خودم ادامه می دادم ، تنها خواسته ی قلبیم تو اون لحظه این بود که جاده تمومی نداشته باشه و من نرسم .

این شد که مسیر 10 دقیقه ای رو سه ربعه طی کردم ، خاطره ای پاییزی و موندگار رقم خورد ، و من دوباره حس شیرین پرواز رو تجربه کردم .

~ توسط Big H در دسامبر 9, 2009.

12 پاسخ to “می خواهم پرواز کنم”

  1. حسین حسین حسیـــــــــن
    خیلی متن خوش حسی بووووووود
    خیلی خیلی خیلی خیلی زیـــــــــاد

    امیدوارم همیشه بتونی این حس خوب رو وقت هایی که واقعاً بهش نیاز داری احساس کنی. با تمام وجودم امیدوارم

    :-*

  2. حست خوب بود
    نه برای من
    که گریه م رو در آورد

  3. نهـ…ـه! :) )

  4. بارون.. با اهنگی که دوسش داری.. با سکوت و خلوت ِ خودت.. تو تاریک و روشنایی ی ِ هوا.. چه شود !!!

  5. من چرا اینجارو ندیده بودم؟؟
    :-w

  6. بعد از بیست سال تو سمینار ی دیدمش ،ناجوانمردانه همه خاطرات اون دوران به من هجوم آوردند .نشد از بعد اون وقتها براش چیزی بگم،فقط براش آهنگ 1973 جیمز بلانت رو ایمیل کردم!اونهم آهنگ خاطره بارونی تو رو برام فرستاد.دیگه حرفی برای گفتن نموند!

    • چند وقت دیگه میشه سالروز نوشتن این پست .
      چند وقت بعد از اون میشه یه سال از آخرین چیزی که اینجا یا هر جای دیگه ای نوشتم .
      برای من ازین بیست سال بگو
      آیا واقعا سخت بود؟
      آیا انقدر غرق زندگیت نشده بودی که مدت ها به یادت نمیومد که کسی بوده و هست؟
      نمی دونم که کی و کجا بودی و هستی .
      ولی دوست دارم باهات حرف بزنم ، اندازه ی این یه سال خلسه ای که توش فرو رفتم .
      یه سال برای من راحت گذشت و نگذشت .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.