پشت پنجره ی ذهنم

•ژانویه 3, 2010 • 5 دیدگاه

Trapped_behind_the_Window_by_deadst4r 

در این گوشه ی پنهان

در این وهم و خیال

شهریست پر از آرزو

با رگ و ریشه

پر رود و بیشه

ساختمان هایش با روح

صاحبانش پر جون

قصه ی این شهر

یک خواب نیست

خواستنش یک راز نیست

این شهر ، شهر دل است

نه پری دارد و نه پادشاهی

شهریست که شهر است

در آن شر نیست

شعار نیست

کاش میشد که فریاد زد

این یک خواب نیست

پ.ن : همیشه دوست داشتم

همیشه

بی اندیشه

پ.پ.ن : اگر ازش چیزی فهمیدین منو هم خبر کنین

 

می خواهم پرواز کنم

•دسامبر 9, 2009 • 12 دیدگاه

در این چندین و چند سال زندگی ، کمتر پیش اومده که همه چیز دست به دست هم بدهند تا من احساس سبکی خاصی کنم ، احساسی بیشتر شبیه به بی وزنی ، شناور بودن توی کیهان ، خوابیدن روی آب اقیانوس .

هر بار که چنین حسی غافلگیرم کرده خواستم بعد از اون هم این حس رو نگه دارم ، با شبیه سازی اتفاقات و … ولی رسیدن به این حس واقعا سخت بوده و هست .

خلوتگاه های مختلف ، پاتوق های رنگ و وا رنگ ، موزیک های بیشمار ، همه و همه منو کمک کردند و می کنند تا ازین حال دوست داشتنی دور نشم .

دوستانی که بنده رو از قدیم الایام می شناسند می دونن که ارادت خاصی به بارون دارم تا جایی که نام بارانی رو برای خودم انتخاب کردم . آرامشی که بارون به من میده چیزی توصیف نشدنیه ، خیس شدن زیر بارون ، با چشم های باز خیره شدن به اشکای آسمون ، پنهون کردن گریه زیر بارون ، همه و همه پرهای بال پرواز منن .

در این هوای سرد پاییزی ( شاید بهتره بگیم زمستونی ) به همت بارون و چندین علت دیگه امروز صب دچار اون حس شیرین شدم ، حسی که هرچی ازش بگم بازم کمه .

ساعت حول و حوش چهار صبح بود ، بعد از یه روز پر و شلوغ از لحاظ برنامه ای ، برای اومدن به خونه از پناهگاه ( استراحتگاه شب های من ، جایی که هر شب دور هم جمع میشیم و فیلم می بینیم و نقد می کنیم ، جایی که دوستی رو معنا می کنیم ) زدم بیرون . خیلی آروم داشت بارون میومد ، ذوق کردم . ولیعصر خالی بود ، از آدم و ماشین ، همه چی بوی شیرین نم می داد ، ماشین رو روشن کردم به بهونه گرم شدن ماشین ، چند دقیقه ای ازش پیاده شدم و از بارون لذت بردم .

خیلی آروم شروع به حرکت کردم ، تهران رو تا به حال به این آرومی و خلوت ندیده بودم . همه چی از یه اتفاق مهم خبر می داد ، زمین شسته شده با بارون خدا مثه یه جواهر برق میزد ، آسفالت آینه ای شده بود تا بتونیم زیبایی ها رو توش ببینیم ، نور چراغ های خیابون مثه ستاره ها افتاده بودن روی زمین و می درخشیدند .

اوایل دزاشیب بودم که دیگه پر کشیدم ، یکی از دوست داشتنی های من شروع به پخش شد ، خداحافظ محبوب من از جیمز بلانت ، مات و مبهوت موندم ، وقتی به خودم اومدم که آهنگ تموم شده بود ، برای بار دوم این آهنگ رو گذاشتم ، اینبار شروع به همخونی باهاش کردم ، شیشه رو دادم پایین ، سرم رو بیرون گرفتم ، دوس داشتم خیسی صورتم رو با بارون بشورم ، به آرومی تمام توی خیابون های آروم به راه خودم ادامه می دادم ، تنها خواسته ی قلبیم تو اون لحظه این بود که جاده تمومی نداشته باشه و من نرسم .

این شد که مسیر 10 دقیقه ای رو سه ربعه طی کردم ، خاطره ای پاییزی و موندگار رقم خورد ، و من دوباره حس شیرین پرواز رو تجربه کردم .

تولد دوباره

•نوامبر 8, 2009 • 4 دیدگاه

زندگی ما آدما مثل کتابا می مونه ، هر کدوممون یه داستان هستیم ، با مقدمه و فصل های مختلف ، پر از اتفاق های مختلف ، پر از هیجان ، پر از خواستنی ها و نا خواستنی ها ، یه کتاب چند هزار صفحه ای عالی ، با یه پایان عالی ولی فراموش نشدنی .

Rebirth_by_Jenniholma

کتاب زندگی من وارد فصل جدیدی شد ، چند ماه مریضی ، یه مدت تحمل فشار روحی و روانی و … همه دست به دست هم دادن تا من با کسب تجربه ای بزرگ و سازنده خودم رو بهتر و بیشتر از قبل بشناسم و الان بیشتر از قبل برای خودم باشم .

حس جدیدی که بازخوردش تصمیماتی شد که برای آینده و زندگی و خودم گرفتم .

در پی این تصمیمات مسیر جدیدی از زندگی من شروع خواهد شد و شاید بهتر باشه بگم دفتر جدیدی در کتاب زندگی من باز شده که آثارش رو بزودی خواهیم دید .

فصل جدید رو تولد دوباره ای می بینم برای شخص خودم ، محکم تر از قبل و پر انرژی تر تغییرات ساختاری رو شروع کردم .

در مسیری قدم گذاشته ام بدون ترس از آینده و برای لذت بیشتر از حال و ایجاد فضا و زمانی برای تقسیم کردن خودم .

بالاخره میخوام برم دنبال دلم ، دنبال رقم زدن افسانه شخصی خودم  و این خودش گام مهمی برای من محسوب میشه .

نتایج تفکراتم رو کنار هم گذاشتم و چیزای جالبی برداشت کردم ، تنها خواهشم اینه که برام دعا کنین تا برنامه هام به وقتش عملی بشه .

موفق باشیم همگی .

بابا

•نوامبر 2, 2009 • 4 دیدگاه

God__s_Canvas_by_Delacorr من ، روسپی باکره ای ، رها شده در بیابان

به دنبال خویش

چرخان و چرخان

می جویم او را

می بویم او را

با بال های بسته

من ، آن درخت خندان

همچو یک چوپان

باز می گریزم در باد

و در ابر ها

می شویم خویش را

و کودکانه می خوانم

بابا نان داد

آب داد

جان داد

بابا

بابا

کجایی؟

منی که دیوانه شد – یاد آن دوران

•اوت 26, 2009 • 8 دیدگاه

در خاطرات خود می گردم به دنبال بهانه هایی برای گریه

این آهنگ یکی از آن بهانه هاست

همانطور که نیمی از فیلم دیوار پینک فلوید مرا به گریه وا می دارد

این آهنگ نیز به تنهایی صورت مرا خیس می کند

خداحافظ محبوب من  از جیمز بلانت انگلیسی

James Blunt

جیمز بلانت (به انگلیسی: ‎James Blunt‍‍ ‏) (زاده ۲۲ فوریه ۱۹۷۴) آهنگساز و ترانه‌سرای انگلیسی است که آهنگ «You’re Beautiful» او در سال ۲۰۰۵ باعث به شهرت رسیدن او شد. وی اولین خواننده انگلیسی است که توانسته در ۱۰ سال گذشته به صدر جدول Billboard Hot 100 برسد با آهنگ «You’re Beautiful» در سال۲۰۰۶ . قبل از وی التون جان با آهنگ شمعی در باد توانسته بود این مقام را در سال ۱۹۹۷ کسب کند.

ترانه ی آهنگ

Did I disappoint you or let you down?

آیا مایوس یا ناامیدت کردم !؟

Should I be feeling guilty or let the judges frown?
‘Cause I saw the end before we’d begun,

آیا به خاطر آنکه پایان کار را پیش از شروع می دانستم
باید احساس گناه کنم یا اجازه دهم که قاضیان، قضاوت کنند !؟

Yes I saw you were blinded and I knew I had won.

بله دیدم که کور شده بودی  و می دونستم که  برده ام

So I took what’s mine by eternal right.
Took your soul out into the night.

پس من آنچه که از تقدیر و حق ازلی ،متعلق به خودم بود برداشتم
روح تو را به سمت شب سوق دادم

It may be over but it won’t stop there,

ممکنه تمام شده باشه اما اینگونه نخواهد ماند

I am here for you if you’d only care.

اگر تنها کمی توجه کنی می بینی که من همیشه اینجایم، به خاطر تو

You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.

تو قلبم و روحم را لمس و تسخیر کردی

زندگی و تمام اهدافم را تغییر دادی

And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.

و زمانی فهمیدم ٬ عشق کور است

که قلبم بوسیله ی تو کور و نابینا گشته بود

I’ve kissed your lips and held your head.

من سرت را با دستانم نگاه داشته  و بوسه ای از لبانت گرفتم

Shared your dreams and shared your bed.

رویاهایم را با تو تقسیم کردم و ….

I know you well, I know your smell.
I’ve been addicted to you.

تو را به خوبی می شناسم ٬ بویت را می شناسم

من شیفته ی تو ام

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

خداحافظ محبوبم

خداحافظ دوستم

تو همیشه تک بودی

همیشه برایِ من بودی

I am a dreamer but when I wake,

من یک رویاپردازم اما زمانیکه بیدار و هوشیارم

You can’t break my spirit – it’s my dreams you take.

نمی توانی روحم را بشکانی-فقط رویاهایم را از من می  گیری

And as you move on, remember me,

و زمانیکه می روی مرا به یاد بسپار

Remember us and all we used to be

ما را به یاد بسپار آنگونه که بودیم

I’ve seen you cry, I’ve seen you smile.

من گریه ات را دیده ام و لبخندت را نیز هم

I’ve watched you sleeping for a while.

و خوابیدنت را برای مدت کوتاهی دیده ام

I’d be the father of your child.
I’d spend a lifetime with you.

من پدر فرزندت خواهم بود
و زمان طولانی را با هم سپری خواهیم کرد

I know your fears and you know mine.
We’ve had our doubts but now we’re fine,
And I love you, I swear that’s true.
I cannot live without you.

من ترس هایت را می شناسم و تو ترس های مرا

ما شک هایی داشتیم اما حالا همه چیز خوب و درست شده است

عاشقت هستم و قسم می خورم که این عشق ،راستین است

نمی توانم بدون تو زندگی کنم

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

And I still hold your hand in mine.
In mine when I’m asleep.

و هنوز  زمانیکه می خوابم دستانت را در دستانم دارم

And I will bear my soul in time,
When I’m kneeling at your feet.

و بوقت و بموقع، وجودم را تاب میاورم
زمانیکه در کنار پاهایت زانو می زنم

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

بدرورد ای محبوب من

بدرود دوست من

تو همیشه یکی بوده

همیشه برایم تک بودی

I’m so hollow, baby, I’m so hollow.
I’m so, I’m so, I’m so hollow

من خیلی پوچ و تهی ام٬ عزیزم٬ خیلی تهی ام

خیلی ٬خیلی ٬خیلی تهی ام

ویدیوی آهنگ

دانلود آهنگ

James Blunt – Goodbye My Lover

سیاه ، سفید

•اوت 26, 2009 • نوشتن دیدگاه

در این روزگاران حتی رنگ ها نیز رنگ باخته اند

همه چیز یکسان

سیاه یا سفید

و من در جسم یک کلاغ بر بلندای آسمان در پروازم تا شاید بال هایم بسوزند

در سقوطی زیبا و دلربا بر دیواری راه روم

تا بدان سوی درون

سنگی بیافتاد و من بهوش آمدم

سنگ در دست

چشم بسته

و اینک من آگاهم و بیدار

همچو پدرانم و برادرانم

منی که دیوانه شد – داستان خودخواهانه ی شب رقص جغد

•اوت 25, 2009 • 2 دیدگاه

اون گوشه رو دوست دارم

وقتی تو اون جا دو زانو میشینم ، دوست دارم خط بکشم

خط خطی بکنم

خودمو ، دیوارو ، زمینو ، آسمون رو

صدای بلند دینگش باز اومد ، آره این خودشه

بازم اومده تا من تنها نباشم

سلام خدا ، سلام انسان ، سلام خودم

خدا ، انسان ، خودم ، چرا بال های من کار نمی کنه ؟

چرا پرواز با این آسون تره تا با اون ؟

.

.

.

من نشستن رو دوست دارم

اون گوشه رو هم دوست دارم

اون گوشه هم من رو دوست داره

مثل اون جیغی که داره میاد

هی جیغ میدونم ازین جا رد میشی

میدونم به اونجا میری

سلام من رو به اون برسون

.

.

.

به فکر کندنم

بلند شدن

پر زدن

نقطه شدن

و بر جای دیگری نشستن

این گناه من نیست کفاره ی وجودست

به شرق خواهم رفت ، من این را می خواهم

پس سالی دگر  ، این که تمام شد ، آن را میسازم

آنجا شاید جای من است

اینجا جای توست

نقطه

اوه سامانتا

•اوت 24, 2009 • 3 دیدگاه

امروز روز تولدمه ها .

چه خوب ، تبریک میگم .

چه فایده ؟ روزای تولدم همیشه ناراحتم ، آخه می بینم یه سال دیگه هم گذشت و من هنوز … .

خوب ؟ هنوز چی ؟

هنوز … ، هنوز هیچ کاری نکردم . هنوز خودم رو نشناختم و خیلی هنوز دیگه .

تو ؟ دیوانه ای تو ، تو که از هممون جلوتری ، خوب نیگا کن کازاموآ ، حس می کنم چشات رو بستی .

یه مثل بود همیشه می شنیدمش و باورش نداشتم ، ولی الان وصف حال منه . تومون خودمون رو کشته ، بیرونمون دیگران رو .

تو چت شده ، دیوانه شدی ؟

دیوانه که بودم ولی اینا چه ربطی به این موضوع داره ؟

آخه منو تو 23 ساله داریم با هم زندگی می کنیم ولی تاحالا انقد پریشون ندیده بودمت . بیا بریم جشن بگیریم . نا سلامتی امشب تولدته ، بزار ببینم ، هیم ، چند سالت شد ؟

نمی دونم ، فکر کنم فقط پیر شدم .

مهم نیست بیا بریم بیرون ، به یاد روزای عاشقیمون ، روزای شادیمون بنوشیم . فردا روز جدیدی تو راهه . پاشو دیوونه ی من .

. دشاب شوخ ات درادن یلد هک یا هدرم . منامه زونه نم و زورید یادرف زورما وچمه دمآ زورما سپ رد ادرف

یاد باد یاد آن دوران . کاش بودی . کاش گمت نکرده بودم . کاش عشقم تبدیل به نفرت نشده بود و ای کاش

 

برهنگی تن و ذهن

•اوت 2, 2009 • 2 دیدگاه

نمی دانم

نمی خواهم که بدانم

از آن سوی دور یا که از آن دور سوی ، نسیمی همراه با صدای ناله دخترک کوچکی می آید ، دخترک نیز می نالد .

از نبود پدر ، پدری که نبودش شیرین تر است به مانند عسلی که در آن مگسی مرده تخم ریزی کرده .

پدر کجایی؟
پدر در چه حالی؟
پدر راسته که تو با همه هم خوابه ای ؟

پدر تو با شیطونم دوستی؟

سرم را می خوارانم ، با فشار فراوان ، نم دار شدن زیر ناخن هایم را دوست دارم ، خون را دوست دارم

دوباره گوش می دهم ، اینبار به صدای مرده ی درون قاب عکس .

دلتنگتم ، یادته اون روزای سبک بالی رو ؟
آره ، من و تو با هم ، روی نیمکتمون ، توی شیان .

گریه ، با خدا حرف زدن ، سبک شدن ، بارون رو یادته ، اَاَآَآَآَآَآَآَآَآ اون شب رو یادته مامور پارک به زور بیرونمون کرد .

کی بود ؟
یه ماه پیش ، شیش ماه ، نه خیلی دورتر ، فک کنم صد سال پیش بود .

صدای او نیز محو می شود  .

فکری درون ذهن عریانم زنده شده است .

کوباکویا

خواب را به این فکر ترجیه می دهم .

چشمان بسته ام را باز می کنم تا که به آرامی بخوابم .

پ . ن : از اون جایی که دهکده خونه ی منه دوس دارم همیشه نوشته های شخصیم رو هم توش بزارم . گاهی اوقات ممکنه داد بزنم ، گاهی خنده کنم .

پ . ن جانبی : گاهی اوقات که به حس حضور بیشتر خدا نیاز پیدا می کنم این اهنگ رو گوش می دم . لذت ببرید ازش .

Schiller Feat Peter Hepner – I Feel You

متن :

I feel You…
In every stone
In every leaf of every tree
you´re ever grown
(That you ever might have grown)
I feel you…
In every thing
In every river that might flow
In every seed you might have sown
I feel you…
In every rain
In every beating of my heart
Each breath i take
(In every breath i´ll ever take)
I feel you…
Anyway…
In every tear that i might shed
In every word i´ve never said
I feel you…

موزیک ویدیو :

دلتنگی های شبانه ی من – بی خوابی های عذاب آور

•ژوئیه 22, 2009 • 5 دیدگاه

نامش چیست ؟ – نمی دانم

چاره اش چیست ؟ – نمی دانم

فایده اش چیست ؟ – نمی دانم

روز های سختی گذشت و به گمانم سخت تر در راه است ، روز هایی بی نام و نشان ، شب هایی تاریک و ساکت ، همراه با سر درد ، بی خوابی ، فکر و خیال .

اعصابی نه چندان آسوده ، و دلی تنگ .

آه که چه سخت است و دردناک این کرختی ، بغضی می فشارد گلویم را ، که نه با آب مهار می شود نه با غذا .

فرار نشود ، ماندن نشود ، خنده نشاید ، گریه نباید ، و صبری که شش ماهه شده است و دردی که عذاب .

می خواهم ، …. ، آیا حقی برای خواستن دارم؟
تنها یک چیز را می خواهم ، که بتوانم باز در آینه نگاه کنم ، که باز بتوانم با غرور در آینه نگاه کنم ، که باز بتوانم با غرور خود را در آینه نگاه کنم .

دعایم واجب است .

خدایا سخنی با تو نیست ، که تو خود آگاهی ، بر من و هستی من .

و باز حس و حالی که با یک موزیک با شما تقسیم می کنم .

Wolf Eyes – Human Animal

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.